تبليغاتX
طنزها و نطنزها - ادعاهای یک مجرد بی زن(بی زن مانده؟)
اشعار و نوشته های طنز و گاه جدی
من ندارم زن و از بی زنیم دلشادم

از زن و غر زدن روز و شبش آزادم

نه کسی منتظرم هست که شب برگردم

نه گرفتم دل و نه قلوه به جایش دادم

زن ذلیلی نکشم هیچ نه در روز و نه شب

نرود از سر ذلت به هوا فریادم

"هر زنی عشق طلا دارد و بس٬ شکی نیست"

نکته ای بود که فرمود به من استادم

شرح زن نیست کمی٬ بلکه کتابی است قطور

چه کنم چیز دگر نیست از آن در یادم

هر کسی حرف مرا خبط و خطا می خواند

محض اثبات نظرهای خودم آمادم(!)

زن نگیر - از من اگر می شنوی- عاقل باش!

مثل من باش که خوشبخت ترین افرادم

مادرم خواست که زن گیرم و آدم گردم

نگرفتم زن و هرگز نشدم من آدم!

هیچ کس نیست که شیرین شود از بهر دلم

 نه برای دل هر دختر و زن فرهادم

الغرض زن که گرفتی نزنی داد که: "من

از چه رو در ته این چاه به رو افتادم؟"

پ.ن ۱: نمی دانم این "حافظ" کیه که یه کتاب چاپ کرده و بدون اجازه وزن این شعر منو به اسمش خودش زده؟! مطلع غزلش هم اینه:

فاش می گویم و از گفته خود دلشادم

بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

پ. ن ۲: شعرهای دیگر من را هم بخوانید و نظر بدهید.

 

+ در افشاني شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 9:35  توسط danialjoon  |