تبليغاتX
طنزها و نطنزها
اشعار و نوشته های طنز و گاه جدی
دو شعر زیر از من نیست. فقط چون دوستشان داشتم این جا می نویسمشان!

۱. حیله

پسرک مثل اجل

چادرت را بربود

درب* هر خانه به جز خانه ما باز نبود

و تو خجلت زده٬ همپای هراس

بی غروری که مرا می سایید

در نهانگاه دلش لک زده ی خانه ی ما

                                    سر پناهی جستی

من تو را دیدم و گفتم:

                          عجبا٬ آه٬ تویی؟

و تو لکنت زده گفتی:

                      س... سلام٬ چادرم را بردند.

بغض در طرز نگاه تو هیاهو می کرد

و در آن روز قشنگ

چادر چشم بلورینه ی من

                      تن خوش نقش تو را پوشانید

مادرم چادر زیبای سپیدی به تو داد

و تو را تا گذر منزلتان بدرقه کرد

***

درب* هر خانه به جز خانه ما باز نبود

پسرک راز مرا فاش نساخت

 و تو هر بار مرا می دیدی

                  حق شناسانه چه می خندیدی!

* همان طور که می دانید درست این کلمه "در" است نه "درب"٬ ولی غلطی است که مصطلح شده و شاعر (حسن براتی) هم تحت تاثیر این امر و شاید از تنگی قافیه٬ این کلمه اشتباه را به کار برده است.

۲. گاز

گازی زتنم گرفت آن غنچه دهان

کز سوزش آن هنوز سوزد تنمان

مردم همگی ز گاز "بوتان" سوزند

من سوخته ام ز سوزش گاز "بتان"!

پ. ن: شاعر شعر دوم را نمی شناسم. کسی می دانست خبرم کند.

+ در افشاني شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 9:4  توسط danialjoon  | 
شعر زیر را از راست به چپ بخوانید(به صورت معمول)

ازچهره افروخته گل را مشکن

افروخته رخ مرو تو دیگر به چمن

گل را دیگر خجل مکن ای مه من

مشکن به چمن ای مه من قدر سمن

حالا با توجه به رنگ ها از بالا به پایین بخوانید.

جالب بود نه؟

+ در افشاني شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 17:31  توسط danialjoon  | 

اين شعر متعلق به يك كودك افريقايي است كه نامزد دريافت جايزه بهترين شعر سال 2005 شد:

When I born, I am Black

 When I grow up, I am Black

When I go in Sun, I  am Black

When I scared, I am Black

 When I sick, I am  Black

 And when I die, I am still black

And you White fella

When you grow up, you are White

When you go in Sun, you are Red

When you cold, you are blue

When you scared, you are yellow

When you sick, you are Green

And when you die, you  are Gray

??And you calling me colored

ترجمه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ در افشاني شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 13:11  توسط danialjoon  | 
 

اين شعر اولين مطلبي بود كه توي وبلاگ نوشتم ولي مثل اين كه زياد به چشم نيومده اينه كه تاريخ اونو عوض مي كنم

ودوباره اين جا مي ذارم تا نظر شما رو بدونم. البته شعر از خودم نيس اينه كه زياد جالب نشده(!؟؟)

برپا شده بود پشت باغي

جمعيت و فتنه و هياهو

محكم بگرفته باغباني

پيراهن دختري پري رو

فرياد زدل كشيد: آي دزد!

گفتند همه كه: كي؟ كجا؟ كو؟

گفت: اين صنم گريزپاي است

اين دزد ظريف ماجراجو

دزديده ز باغ ليموي من

اين قرص قمر دو دانه ليمو

اين برگه دزدي است، بگذاشت

انگشت به روي سينه او

در پيرهنش نگاه كرديم

كان قرص قمر چه دارد آن تو!

ديديم خدا براي بازي

چيده است كنار هم دو گردو

گردو كه نه اين دو تا انار است

اما نه انار آب لمبو!

گفتيم به باغبان كه: گم شو!

اي پرت و پلاي گوي پر رو!

اين ليموي ناب آسماني است

از آب و هواي باغ مينو

آن جا كه شراب و شير و شكر

جاري است به جاي آب در جو

اين است كه با كمي فشردن

شير آيد از آن نه آب ليمو!

بگذشت ز منطق متينم

صياد از آن رميده آهو

اين رفت كنار و گفت: يا حق!

وان كرد فرار و گفت: ياهو! 

 

+ در افشاني شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 17:9  توسط danialjoon  | 
دزدانه دو بوسه از لبانت بردم

وان لعل لب چو قند را آزردم

با بوسه دلم سیر نشد کاش که تو

حلوا بودی و من تو را می خوردم!

+ در افشاني شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 14:38  توسط danialjoon  |